سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

Babak Radfar wants to keep up with you on Twitter

Babak Radfar wants to keep up with you on Twitter

Twitter connects you with everything you want to know, right now. Short bursts of information are readily available from news organizations, corporate entities, politicians, celebrities, local businesses - even your close friends and family. Also, if you have something to share with the world, Twitter makes it super easy. To join for free, click the link below. http://twitter.com/i/39e4c5ebaa2582a27e982b024420adcc10b8e1db

Thanks,

@twitter

About Twitter, Inc.

Founded in 2007, Twitter Inc believes the open exchange of information can have a positive global impact. Every "Tweet" is limited to 140 characters of text or links which means they are easily written or read on a wide variety of services and devices including any mobile phone, social networks, television, Macs, PCs, and the Web.

This message was sent by a Twitter user who entered your email address. If you'd prefer not to receive emails when other people invite you to Twitter, click here: http://twitter.com/i/o?c=XKroDxa5B0aXc5wRZV%2BJMSSntDjNAdbcCs86g1OSjFI%3D

Please do not reply to this message; it was sent from an unmonitored email address. This message is a service email related to your use of Twitter. For general inquiries or to request support with your Twitter account, please visit us at Twitter Support.

جمعه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

کافه

امروز اول دیماه با کاوه تو کافه هنر قرار داریم.
کافه رفتن رو از کاوه یادگرفتم و به یادگار دارم.
اینجا نزدیک دانشگاه تهران است.دریکی از کوچه پس کوچه های اطراف و البته یکی از ارزانترینها از میدان فردوسی به طرف دانشگاه.شاید یک یا یک و نیم سال هست که کافه هنر پاتوق گپ وگفتهای ماست.چند ماه پیش دو نفری پشت میری نزدیک پیشخون نشسته بودیم و گرم صحبت که یک لیوان آبجو از روی سینی روی دست یکی از کارکنان سر خورد و لیوان روی زمین خورد و به خاطر نشکن بودن لیوان محتویات آن شامل کف آبجو و خودش سرتاای خودم و کیفم را فرامیگیرد و خودش نمی شکند.
از آن موقع کافه چیها هم ما را می شناسند و هر بار که آنجا می رویم چاق سلامتی گرمی با هم داریم.
از سال پیش تا کنون احساس می کنمکافه خیلی بازار پر رونق تری پیدا کرده.هرروز پر رونق تر از دیروز.
فرایند کافه رفتن ایرانیها به خصوص جوانترهابیشتر شاید جنبه نمایش داشته باشد.جایی برای نمایش هرچه بیشتر پرستیژ اجتماعی.برای بعضی ازواج هم جایی برایفرار از راه رفتن در خیابانها و مواجه شدن با مشکلات خاص خودش.( مثل کارکرد سانسهای غیر عصر سینماها البته نه به آن شوری!!!)
اما کافه ما شاید محیطش کمی فرق بکند.جایی که روی بعضی میزها لپ تاپها پروژه های ++C و انواع و اقسام پروژه های دیگر که من سر در نمی آورم و نباید هم دربیاورم را محفل صحبت جوانهای دورش کرده روی بعضی دیگر از میزهاکتابهای مختلف بیداد می کند.کتابها و جزوه ها روی میزها پخش شده اند.میزها نمی دانند باید جای کتابها و جزوه ها و ورقهای کاهی و کلاسور وقلم باشند یا جای فنجان و نعلبکی و شکرپاش و ...حرارت و گرمی فراوانی از صحبتها به گوش میرسد.هیجانی که گاهی از حرکتهای سرقع دستها به اطراف و گاهی با بلند شدن از پشت میز و ایستادن و با حرارت صحبت کزدن نمایان میشود.
باری امروز اولین باری بود که من زودتررسیدم و جایی برای نشستن نبود.مجبور شدم روی چهارپایه جلوی پیشخون بنشینم و منتظر شوم که میزی از میزهای کوچک خالی شود و همپای بحثهایم هم از راه برسد و چند ساعتی از مباحثت با هم لذت ببریم. روی چهارپایه نشسته بودم و منتظر. به جمعیت نگاه میکردم. ذوق زده شدم.واقعا احساس خوشحالی کردم. فکر میکردم این دختر و پسرهای جوون هر کدومشون اگر بالفعل هم متفکر نباشند بالقوه میتوانند باشند. واینجا در این محیط چه جریانهای فکری ای شکل گرفته یا در این بستر میتواند شکل بگیرد.یا چه کشفها و اختراعاتی از جنبه تئوریک اش شکل گرفته است...
پسر و دختر جوانی هرکدام کتابی در دست روی چهار پایه هایی کنار من نشسته بودند.آنها هم به انتظار میز خالی بودند.پسر پرسید:
شما هم منتظر میزی؟
گفتم آره فعلا یک نفرم. طاقم جفتم هنوز نیومده.
پسر میگفت کاش زودتر میز خالی بشه! دوستم محدودیتهای خانوادگی داره!...
هر هفته کتابی از کتابفروشیهای جلو دانشگاه میخریم و در هفته به نوبت میخوانیم و آخر هفته بعد از کلاسهای دانشگاه اینجا قرار میگذاریم تا در باره اش صحبت کنیم.یک هفته او کتاب میخرد و یک هفته من.فعلا نمایشنامه های برشت را میخوانیم و بعد هم برنامه برای آثار بکت و بعدش آثار سارتر است گفتم خوشحالم که در تاریکی اوضاع مطالعه تو نسل ما هنوز پرتوهای امیدی سوسو میزنه.
یکی از کافه چیها پرسید: راضی هستی؟ گفتم روز به روز پررونق تر میشین خوشبختانه! گفت : به لطف شما مشتریهای ثابته. گفتم :گسترش اش نمیخواین بدین؟ گفت :چرا اتفاقا.عید طبقه بالا رو راه میندازیم.پرسیدم دسرها و نوشیدنیهای ایرانی رو نمیخواین بذارین تو منو؟من بدم نمیاد به جای شکلات کیندر باقلوا داشته باشم همراه چاییم.
لبخندی زد و گفت ای به چشم...
دختر و پسر میزی خالی پیدا کرده بودندو مشغول بحث بودند.
روی پیشخون کاغذهای تبلیغات اکران تئاترهای تئاتر شهر و تالار وحدت و آگهی کنسرت مشترک علیراده - درویشی خودنمایی میکرد.
لبخند علیزاده را روی کاغذ نگاه میکردم که کاوه وارد شد

معرفی کتاب:

کتاب: خاطرات سقراطی
نوشته: کسنوفون
ترجمه: آقای محمد حسن لطفی
ناشر :انتشارات خوارزمی
بی تردید سقراط پدر علم فلسفه نوشته میشود.وی در طول دوران زندگی خود هیچ اثر مکتوبی از خویش به جا نگذاشته است. و این مساله برای دوستداران فلسفه کار شناخت او و اثراتش را سخت میکند.
شاید عمده ترین اشارات و کتابهایی که در باره سقراط نوشته شده اند یا مرتبط به او هستند توسط افلاطون و کسنوفون و تا حدی کمتر ارسطو هستند افلاطون در آثارش بیشتر به تفکرات و نوع فلسفه سقراط پرداخته و آثارش تاثیر پذیرفته از گفتگو و تعلیمات سقراط است و آنها را با تفکرات خودش مخلوط کرده و نگاشته است.افلاطون ازشاگردان سقراط بوده است. اما کسنوفون در نگاشته هایش بیشتر به رفتار اجتماعی سقراط و برخورد او با دوستان و شاگردان و معاصرانش پرداخته است.
با مطالعه این کتاب میتوان با وجوه شخصیتی و رفتارها ومنش و عقاید این فیلسوف بزرگ یونان باستان بیشتر آشنا شد.

دوشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

خرید کردن

پشت پیشخون مغازه ایستاده ام.زنی به همراه خواهرش به همراه یک پسر و یک دختر کوچولوی قد و نیم قد میان تو.شاید میان تو تا از سرمای جانفرسای بیرون برای مدت کوتاهی فرار کنند. بخاری کنار در ورودی دور از همه لباسها گذاشته شده . یک دقیقه ای همانجا کناربخاری متوقف می مانند و در و دیوار مغازه که پراز لباسهای رنگ و وارنگ هست را تماشا میکنند.عاقبت می آیند جلو. سلامی میکنند . من از جلوی قفسه ها کنار میروم تا باز هم بتوانند تماشا کنند. مامان کاپشن و کلاه پسر کوچولو را از تنش در می آورد. پسربچه یک بسته پفک در دست دارد. از سر بازیگوشی در اتاق پروو را باز میکند و داخل میشود و در را هم پشت سرش می بندد. دختر کوچولو اما یک پای خاله را با دو دست چسبیده و بالا را نگاه میکند و نق نق وار به دستهای خاله نگاه میکند. در دستهای خاله یک کتاب داستان " حسنی نگو یه دسته گل" با دو تا نوارکاست هست. " خروس زری پیرهن پری " و " تیزچنگال ماهیچه دوست ".اینها را خاله برای دختر خواهر کوچولویش از کتابفروشی پایین خیابان هدیه خریده و دخترک مدام نق میزند که خاله برام کتاب بخون...

من به خاله نگاه میکنم و او لبخندی به من تحویل میدهد. میگوید :

هر دفعه که میام خونه خواهرم باید برای ساینا کوچولو یه کتاب قصه بخرم خیلی کتاب قصه دوست داره .اصلا بچه شرطی شده منو که میبینه میپرسه خاله کتاب برام آوردی؟

خاله را به سمت صندلی مشتریها هدایت میکنم و به او تعارف میکنم تا بنشیند. خاله مینشیند و با ساینا مشغول بازی میشود. مامان هنوز مشغول دید زدن است.شاید سه دقیقه ای از ورودشان به مغازه گذشته باشد. مامان هنوز هیچ لباسی را انتخاب نکرده که نشانش بدهم. روبه روی غرفه لباسهای زنانه ایستاده.بالاخره پیش خواهرش که نشسته است میرود واز او میپرسد :برای خودم لباس بخرم یا بچه ها؟ بیا تو یکی رو برام انتخاب کن من نمیدونم چی بخرم !

چهار مدل بافتنی و تریکو ی زنانه جلوشان پهن میکنم . یکی یکی با آرامش آنها را لمس میکنند و پشت و رو را ورانداز میکنند.

خواهر به مامان میگه : اون یقه هفت صورتیه رو وردار قشنگه.

از من میپرسه : بافتنیه دیگه؟ نه؟

میگم توش کرک داره . گرمه مال همین فصله.

مامان میگه : لباس زیر مردانه هم واسه آقامون دارین؟

میگم :آره. با هم میخوای (ست) یا جداجدا؟

میگه : باهم که خوب بهتره . بلوز تو کرکه با این یکی ، دوتاش رو هم چند؟

میگم ده تومن

میگه برام میتونی بذاری کنار؟ آخربرجه آقامون 4 5 روز دیگه حقوق میگیره میایم با هم ورش میداریم.

میگم باشه امروز شنبه ست. من اینها رو میذارم تو یه کیسه. اسمتون چیه؟

میرزایی

تا پنجشنبه براتون نگه میدارم اگر نیومدین برمیگردونم سرجاش.

مامان دو تومن داد گذاشتم تو کیسه . یهو ترس ورش داشت...

سیاوش کو؟

دنبال پسر کوچولوش میگشت.

بهش گفتم: پشت سرت تو اتاق پرووه.

در رو بازکرد دید پسرک گوشه اتاقک کز کرده نشسته رو زمین رو موکت داره همچنان پفک میخوره...همه مون میخندیم...

خاله میگه :چرا اونجا نشستی؟

پسر دهنش پر پفکه . دور لبهاش و لپاش هم نارنجی شدن.

میگه :خسته شدم خوب!

من از همون پشت پیشخون با موبایلم ازش تو همون حالت یه عکس میگیرم.

یادگاریه دیگه...

این روزا بیشتر خریدها دیگه بر اساس نیاز نیست. خرید کردن یه جور تفریحه. مامانه میگفت من چیزی نمیخوام . همه چی دارم . ولی باز هم خرید ! شاید یک بار هم اون لباسو نپوشه.

فرهنگ مصرف گرایی نتیجه مستقیم لیبرال دموکراسی نیست؟


به بهانه کنسرت مشترک علیزاده - درویشی


جمعه ششم دیماه


کنسرت ساعت نه شب شروع میشدمن و فزیال ساعت شش از کرج راه لفتادیم که با مترو خودمونو برسونیم به فاطمی سالن وزارت کشور.


خیلی دیر شده بوداز ظهر با فریال سر موضوعات چرند مختلف یکی بدو داشتیم آخریش هم همین ساعت حرکت بود بهش میگفتم باباجان جمعه س یک کم رو زودتر تعطیل کن بریم نمیرسیما! آخرش واسه ساعت ۶ توافق کردیم و شیشمون شد شیش و ربع و راه افتادیم.


ساعت یک ربع به نه روبه روی ورودی سالن به کاوه و یاشار پیوستیم.تا رسیدیم اونجا کلی حرص خوردم.


جلوی در خیلی شلوغ بود تصمیم گزفتیم زودتر بریم داخل که با مشکل مواجه نشیم.


این اولین باری بود که من اجرای زنده موسیقی میدیدم. (حالا تصورشو بکنین من با چه آمادگی ذهنی ای پا تو سالن گذاشته بودم!!!)


تاحالا تو تالار وزارت کشور هم نرفته بودم به نظرم اونجا رو بیش از سی سال پیش ساختن.چمعیت موج میزد تو صحن عمومی سالن.گوشه ای دو نفر پشت میزی نشسته بودنو بورورشورهای کنسزتو میدادن و یکی هم تلفن و ایمیل هز کسی رو که میخواست از برنامه های بعدی مطلع بشه میگرفت.


از شل کن سفت کن های دیگر فریال که البته بعدا به نفع من تمام شذ این بود که وقتی پیشنهاد حضور در این برنامه بهش شد اول گفت نمیام بعد که ما بلیط گرفتیم گفت میام در نتیجه صندلیهامون پیش هم نبود اون تنها طبقه دوم ردیف جلو و ما بقیه همگی طبقه اول انتهای سالن..یک ال سی دی کوچیک بالای سرم بود که برنامه را میشد از طریق آن با جزئیات بیشتری دید.در آن دقایق من بیشتر محیط سالن زا ورانداز میکزدم تا بروشوربرنامه را! و این بعدا به ضررم تمام شد.سالن به نظرم خیلی دلگیر و کثیف و کهنه آمد!


برنامه قرار بود در دو بخش اجرا شود بخش اول قطعه موسیقی ای ساخته محمد رضا درویشی به نام کلیدر ( براساس رمان کلیدر از محمود دولت آبادی) در هشت قسمت و در بخش ذوم کارهایی از استاد حسین علیزاده و هوشیار خیام به نامهای عصیان .نی نوا و ترکمان و شیشه رنگی.


من استاد درویشی رو باید اعتراف کنم نمیشناختم! حتی تو گروه نوازندگان دنبالش میگشتم و نمیدونستم که ایشان فقط سازنده آثار هستند


برنامه ها همگی موسیقی تنها و بدون آواز بودند.بخش سازهای زهی ارکستر ناسیونال اوکراین هم سازندگان و نوازندگان آثاررا همراهی میکرد.و برنامه بیشترش برای اجرای همین ارکستر زهی ساخته و تدوین شده بود.


بخش اول که اجرا شدتماما با همین سازهای زهی توسط اوکراینیها اجرا شد.در نظر غیر اهالی موسیقی شاید کسل کننده می آمد این برنامه اما خیلی قوی اجرا شد. برای درک بهتر این قطعات اگررمان کلیدر را هرکس خوانده بود خیلی بهتر با برنامه ارتباط برقرار میکرد..کار من این بود که سر اجرای هر قسمت از هشت قسمت اسم اثررا میخواندم و سعی میکردم خودم رو ببرم تو حال و هوای اون قطعه..


بعد نوبت آنتراکت رسید و همه در صحن عمومی جمع شدند عده زیادی از بوفه خوراکی میخریدند و عده ای هم درباره کار اجرا شده صحبت میکردند.


در قسمت دوم هوشیار خیام تکنواز پیانو قطعه فوقالعاده ای را اجرا کرد به نام شیشه رنگی.انگشتها هنرمندانه روی کلیدها حرکت میکردند و هر صدایی که میتوانست از ساز خارج شود هوشیار آن را خارج کرد.


در آنتراکت فریال گفت که طبقه بالا پیش من جای خالی هست اگر میخواین همه بیاین بالا.من قسمت دوم را از بالا دیدم که برابرهابرابر بهتر از پایین بود !اصلا قابل مقایسه نبود هم به سن کاملا اشراف وجود داشت هم ویدئو پروژکتورهایی تصاویر صحنه را بسیار بزرگ روی پرده ها می انداختند.


بعداز آن قطعه عصیان اجرا شد با سازهای کوبه ای که قطعه خوبی بود


ولی...


تکان دهنده ترین قطعه کل این برنامه به نظرم نی نوا بود!


تکنوازی نی با پاشا هنجنی بود.وااای که چه کرد این جوان با نی! همنوازی یک نی با ۱۵ ویولون و ۷ ویولون سل بود!وقتی آزشه روی سیمهای ویولون سل کشیده میشد تن آدم به لرزه می افتاد از عظمت این صدا و این قطعه!


نوای نی به نظرم مهجور آمد توی این قطعه! نی غریب بود میان این همه ساز که اگر قرار بود صدای درستی ازشان در بیاد نی را قورت میدادند! شاید نی نوا ساخته شده که همین را القا کند!


قطعه نی نوا شاید تنها قطعه ای بود که رهبر اوکراینی ارکستز زا از حال طبیعی خارج کرد! او محو در موسیقی شده بود سر و دست و چوب توی دست با هم میرقصیدند و ارکستررا هماهنگ میکردند.


پاشا به نظر پسر جوانی می آمد شاید حدود ۲۵ ساله بود با موهای فرفری ریز و نسلتا بلند .و اغلب سر به زیر .


فیلم بردار خیلی هوشیار بود.به وقت نواختن نی تصویررا روی نی نواز زوم میکرد و خالات سرو صورت او موقع نواختن یک طرف و عظمت موسیقی نی نوا و گیرایی اش از طرف دیگر خیلی از حضاررا تحت تاثیرقرار داد و قطره های اشک و در پی اش دستمال کاغذی در صورت و دستهاشان هویدا بود.


بعداز نی نوا خود استاد علیزاده به همراه بهداد بابایی و مسعود شعاری برای نواختن آخرین قطعه که ترکمان نام داشت به روی سن آمد.


او در این برنامه شور انگیز مینواخت سازی نو شبیه سه تار بود و همراهانش آقایان شعاری و بابایی سه تار می نواختند.


نکته جالب این بود که با وجودی که قطعه را خود آقای علیزاده ساخته بود ولی خودش از روی نت میزد و اجرای مجددی هم که بعد از پایان برنامه با خواست و تشویق تماشاگران دوباره اجرا شد فرقی با اجرای نخست نداشت و معلوم بود که خود استاد این قطعه را برای برنامه تمرین کرده بود.


در کل این برنامه برایم تجربه جالبی بود و دوستش داشتم ولی ایرادهای جدی ای نه به اجرا که به مکان و موقعیت وارد بود. معلوم بود که این سالن به درد اجرای کنسرت نمی خورد و اصلا مال این کار نیست.جلوه های بصری که اصلا وچود نداشت و سیستم صوتی درست و حسابی ای هم آنجا نبود!!!


فقط چند تا بلندگو صدا را از جلو پخش میکرد در حالی که میشد صدا را از جهات مختلف شنید!


جا داشت که متولیان امور موسیقی در حالی که این سالن یگانه مکانیست که فعلا بزرگان موسیقی این مرزو بوم در آن برنامه اجرا میکنند دستی به سرو گوش این سالن بکشند و حداقل آن را به یک سیستم صوتی خوب مجهز کنند.

چهارشنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

رازبی اخلاقی مسلمانان


'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

یکشنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۸

حکايت
در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز

ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟
يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد

حيف باشد كه جز نكو گويد

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:
جهان اى برادر نماند به كس

دل اندر جهان آفرين بند و بس

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت

كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

چو آهنگ رفتن كند جان پاك

چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

چهارشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۰۸

نام وداستان خدایان روم باستان

یونانیان مي گويند وقتي بين سه خداي اصلي يعني زئوس، پوزئيدون و هادس پشك انداختند آسمان ها به زئوس، زمين به پوزئيدون و زير زمين به هادس رسيد. اين ها هر سه با هم برادرند و پسران كورونوس خداي كشت و زرع اند. كورونوس در ديار هادس است و در غياب وي زئوس تواناترين خدايان به شمار مي رود.
1- زئوس(ژوپيتر روميان) تواناترين خدايان يونان بود و وي را رب النوع آسمان و باران و تندر مي دانستند و معتقد بودند كه سلطنت از اوست و برخي شاهان يونان خود را از بازماندگان وي مي شمردند و خوشبختي و بدبختي را از او مي دانستند.
2- آرس (مارس روميان) پسر زئوس و هرا، خداي توفان هاي شمال بود و قحط و طاعون و كشتار را از او مي دانستند و به همين جهت خداي جنگ هم بود.
3- هرا(ژنون روميان) همسر زئوس و الهه آسمان و ماه و زناشويي، هرا پاسبان زنان شوهردار و پشتيبان ايشان در زادن بود.
4- هفائيستون(وولكن روميان) خداي آتش و بدين جهت خداي آهنگران و آهنگري نيز بود. هومر ساختن جوشن و اسلحه آخيلوس(آشيل) را از او دانسته است.
5- آتنه(مينرو روميان) الهه آذرخش بود و او را پشتيبان مردان جنگي مي دانستند كه سپر خود را به روي ايشان مي كشيد و ايشان را در ميان ابرها پنهان مي كرد و اين نكات را كرارا هومر در ايلياد آورده است. همچنين وي الهه هوش و خرد و هنر بود و او را خداي كشاورزي نيز مي دانستند.
6- هرمس(مركور روميان) خداي باد و نيز رب النوع سخن آوري و اختراع هاي ظريف و فصاحت و خط و دانش ها و كشتي راني و راه ها و بازرگاني و موسيقي بود. يونانيان هرمس را مخترع ني و چنگ مي دانستند.
7- فوبوس(آپولون روميان) خداي آفتاب و به معني درخشان است او را همچنين خداي چراگاه ها و پاسبان گله هاي گاوان مي دانستند. فوبوس خداي جواني و ورزش هم بود و ورزشكاران و كشتي گيران و دوندگان و شكارافگانان را پشتيباني مي كرد و خداي پيشگويي و معجزه و شعر و موسيقي بود.
8- آرتميس(ديان روميان) الهه زمين و چشمه سارها و رودها و درياچه ها و مرداب ها بود و يونانيان آن را خونخوار و مورد پرستش مردم وحشي مي دانستند كه آدمي زادگان را براي او قرباني مي كردند.
9- آفروديت(ونوس روميان) الهه بار آوردن زمين و گل ها و باغ ها و نيز زيبايي و عشق بود. ( در كردي به باكره آفرت و به دختر دوت مي گويند. البته كچ، كنيشك و كني هم به دختران مي گويند)
10- هادس(پلوتون روميان) به معني ناپديد است و وي در نظر يونانيان فرمان رواي زير زمين بود. به همين جهت او را زئوس زير زمين هم مي گفتند و نيز خداي مردگان، گنج ها و تخم هايي كه در زير زمين نهفته بود.
11- پوزيئدون( نپتون روميان) فرمان رواي آب ها و خداي دريا و چشمه سارها و نيز كسي كه زمين در آغوش او يا روي شانه هاي او بود و هر گاه كه مي خواست مي توانست آن را بلرزاند.
12- دمتر(سرس روميان) الهه زمين و كشاورزي و خرمن بود.
13- كوره(پرسفون يا پروزرپين روميان) دختر دمتر و الهه روييدن گياهان.
14- ديونيزوس(باكوس روميان) خداي رويانيدن گياهان و باده و انگور چيني و مستي بود. بعضي عقيده دارند كه ديونيزوس از خدايان هند بوده كه يونانيان نيز آن را پرستيده اند.
15- رئا(سيبل روميان) خواهر و همسر كرونوس و مظهر طبيعت و زمين بارآور و كشت ناكرده بود و او را مادر بيشتر خدايان مي دانستند.
16- نره خداي درياي آرام كه هرگز با كشتي ها ناسازگار نبود و خدايي ملايم و دادگر به شمار مي آمد. يك سري ديگر از خدايان يونان خدايان محلي بودند و قلمرو محدودي داشتند. مثلا كاليپسو الهه آب در جزيره اوژيژي بود كه اوليس را سال ها در آنجا نگه داشت و يا سيرسه كه راز همه گياهان را مي دانست تنها در قلمرو جزيره سيرسه خدايي مي كرد. او با دارويي همه ياران اوليس را به خوك تبديل كرد اما اوليس وقتي در جست و جوي شان به خانه سيرسه نزديك مي شد، هرمس از راه رسيد و او را آگاه كرد و به او گياهي داد تا جادوي سيرسه كارگر نيفتد.
(به نقل از وبسایت بعد پنجم)

شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۸

دو گاو

کاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي دوشيد. شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمت ها همچنان بالا بماند.
نازيسم: دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي کند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي کشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي کنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد. آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروکراسي : دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي کنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي کند. آمريکا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي کنند. نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي کنيد. همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد. ازدواج مي کنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد. از هر کدام شير بدوشيد فرقي نمي کند.
ليبراليسم : دو گاو داريد. آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموکراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه ها راي مي گيريد که آنها را بدوشيد يا نه.
سکولاريسم : دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست
ايمان: دو گاو داريد... به خوراک و جا و نيازهاشون مي رسيد... شيرشون رو مي دوشين... (سهم گوساله رو نه البته!)، آب قاطي اش نمي کنيد... هم خودتون مصرف مي کنيد... هم مراعات همسايه ها رو مي کنيد

سه‌شنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۸

دفتر تلفن
دفتر قبلی خیلی کثیف شده بود. روی خیلی از اسمها خط کشیده بود. از وقتی هم عینکش زیر پایش مانده بود و شیشه‌اش خورد شده بود، هر وقت می‌خواست شماره‌ای را که شماره‌های بالا و پایینش را خط خطی کرده بود؛ پیدا کند، زاویه‌ی دید چشمانش بی‌اختیار به سمت نوک دماغش منحرف می‌شد و همانجا به هم گره می‌خورد. به خاطر همین مجبور شد یک دفتر تلفن نو بگیرد.
دفتر قدیمی را بالای دفتر جدید باز کرد و شروع کرد به نوشتن شماره‌ها در دفتر جدید. صفحه‌ی "الف" را باز کرد. در صفحه‌ی الف اسم قابل توجهی برای نوشتن پیدا نکرد. فقط تلفن آژانس محل را نوشت. باقی اسمهایی که بود را هر چه فکر کرد یادش نیامد کی بوده‌اند، چه نسبت یا آشنایی خاصی با آنها داشته و اصلا به چه علت اسمشان در دفترش هست! روی بعضی از اسمها را هم طوری خط کشیده بود که اصلا چیزی از آنها پیدا نبود!
ورق زد به صفحه‌ی "ب و پ". شماره تلفن بیمارستانی که باید ماهی یک بار برای میل زدن مجاری ادرارش به آنجا می‌رفت را نوشت. شماره بانک محل را هم نوشت. برای اطمینان از واریز حقوق بازنشستگی و سود پولش. بعد دو بار با دقت شماره‌ها را یکی یکی چک کرد که اشتباه ننوشته باشد.
صفحه‌ی بعد از "ب و پ" در دفتر تلفن قدیمی؛ صفحه‌ی "ج و چ" بود. صفحه‌ی "ت و ث" نداشت. یعنی داشت؛ ولی نبود. از حرصش آن صفحه را کنده بود. فامیلی زنش با حرف "ت" شروع می‌شد. برای همین بیشتر آنهایی که در این صفحه بودند اقوام همسرش بودند. فرقی هم نمی‌کرد نام خانوادگی‌شان چه بود. برای اینکه راحت باشد، همه‌شان را به فامیل زنش نوشته بود در صفحه "ت و ث".
از اینکه آن شماره‌ها را نابود کرده بود در دلش احساس پیروزی کرد. یاد خاطرات و روزهای سیاهی که با آنها بعد از مرگ زنش داشت - سر اینکه شام مراسم هفتش چه باشد- افتاد. سری تکان داد و زیر لب ناسزایی نثار همه‌شان کرد.
در صفحه‌ی "ج و چ" هیچ اسمی نبود. از سفید بودن صفحه‌ "ج و چ" احساس خوبی پیدا کرد. پاره‌اش کرد که اگر یک وقت کاغذ یادداشت لازم داشت، استفاده‌اش کند.
چشمش به صفحه‌ی "د و ذ" که خورد؛ احساس خوبش از سفید بودن ورق قبلی، رنگ تهوع به خودش گرفت. از هیچ صفحه‌ای به اندازه صفحه‌ی "د و ذ" نفرت نداشت. مجبور بود در این صفحه اسم زن صیغه‌‌ای و تنها پسر ناخواسته‌اش را بنویسد.
وقتی یادش می‌آمد؛ مجبور است ماهی دویست هزار تومان پول مفت بریزد توی حلق این زن و آن پسرک؛ خون جوشیده توی رگهای سرش، صورتش را سرخ می‌کرد. اوایل خیلی امیدوار بود این زنگوله‌ی پای تابوت هیچ شباهتی به خودش نداشته باشد؛ تا شاید بتواند از سر خودش بازش کند. اما از سیاهی بختش، پسرک هر چه بزرگ‌تر می‌شد؛ بیشتر شبیه خودش می‌شد.
مجبور شد این شماره را بنویسد. کافی بود یک هفته واریز پولش عقب بیافتد. سر هفته نشده با مامور پشت در خانه سبز می‌شد. روزگارش سیاه‌تر می‌شد، اگر یکی از فامیل زنش از جریان با خبر می‌شد!
"بعله... پس بگو چرا دلش نمی‌اومد چهارتومن پول خرج ختم دختر دسته‌ی گل ما بکنه! مرتیکه سوگلی داشته ما خبر نداشتیم ... تف تو ذاتش!"
ورق زد. به زحمت می‌شد تشخیص داد اسم اول در صفحه‌ی "ر ، ز ، ژ" اسم برادر کوچکترش است. از عمق فرو رفتگی نوک خودکار روی کاغذ، معلوم بود با غضب روی اسمش خط کشیده. آخرین بار سر ارث و میراث پدری درگیری سختی با هم داشتند. اسمش را ننوشت. رفت سراغ اسم بعدی؛ بعدی هم خواهرش بود. روی اسمش را خط نکشیده بود اما؛ شش ماه پیش که با هم تلفنی صحبت کرده بودند، احساس کرده بود دارد حرفهای برادر بزرگترش را می‌زند. پیش خودش گفت: "کور خوندی... فکر کرده من نمی‌فهمم با هم دست به یکی کردن خونمو از چنگم دربیارن!" اسم خواهرش را هم ننوشت.
به صفحه‌ی دوستانش رسید. "س و ش". اسم همه‌ی دوستان محل کارش را – به‌خاطر شین شرکت - در این صفحه نوشته بود؛ که راحت پیدایشان کند. از سالها قبل، هر هفته خانه‌ یکیشان جمع می‌شدند و به قول خودشان شب‌نشینی مجردی می‌گرفتند. البته الان مدتها از آخرین باری که دور هم جمع شده بودند ‌گذشته بود. چند نفرشان مرده بودند؛ برای همین اسمشان را خط زده بود، ولی چند اسم دیگر بود. دست به قلم شد که اسمشان را بنویسد، اما کمی فکر کرد " هر مهمانی هر چقدر هم ساده باز هم خرج دارد!" فکر کرد؛ اگر شماره‌شان را نداشته باشد، می‌تواند به بهانه‌ی اینکه شماره‌تان را نداشتم بهشان زنگ نزند. با بی‌اعتنایی ورق زد.
در صفحه‌ی بعد، از خط‌خوردگی روی اسم یاد همسایه‌ی روبرویی افتاد. از آخرین بار که با هم حرف زده بودند، یک سال می‌گذشت. بچه‌ی تخسشان توپش افتاده بود در حیاط خانه‌اش به خیال اینکه خیلی زرنگ است، مثل دزدها از دیوار خانه بالا آمده بود و به حیاط پریده بود. سر به زنگاه مچش را گرفته بود و یک پس‌گردنی نثارش کرده بود. و نتیجه‌‌اش این شد که تنها اسم صفحه‌ی " ص و ض" نیز خط خورد.
آدمیزاد وقتی پیر شد؛ نفس که می‌کشد خسته می‌شود. نگاه کرد دید هنوز هفت ورق دیگر مانده تا تمام شماره‌ها را پاکنویس کند. چشمش هم درد گرفته بود. ترجیح داد باقیش را بگذارد برای یک وقت دیگر. هر چند در باقی صفحات هم بیشتر شماره‌ها خط خورده بود. ×××
همسایه‌ها از بوی تعفنی که سرتاسر کوچه را گرفته بود شک کردند که اتفاقی برایش افتاده باشد. همسایه‌ی روبرویی از دیوار بالا رفته بود و دیده بود وسط اتاق، نزدیک دفتر تلفن، به صورت افتاده است. وقتی صورتش را برگردانده بود، دهان و چشمایش پر بود از کرم‌هایی که در هم وول می‌خوردند.
×××
بی سر و صدا خاکش کردند. هفتش که تمام شد، انگار سوت مسابقه را کشیده باشند. بین خانواده‌ی زن صیغه‌ای‌اش و خانواده‌ی زن اولش و برادر و خواهر کوچکترش دعوای مفصلی سر ارث و میراث بر پا شد.
دیگر هیچ کس به او فکر نمی‌کرد. فقط پسر همسایه از میان وسایل شخصی‌اش که بیرون گذاشته بودند تا ماشین شهرداری ببرد؛ عینکش را برداشته بود و چند روزی به چشمش می‌زد و ادایش را درمی‌آورد و بچه‌ها می‌خندیدند.
چند روز بعد، دیگر حتی کسی ادایش را هم درنیاورد.