کافه رفتن رو از کاوه یادگرفتم و به یادگار دارم.
اینجا نزدیک دانشگاه تهران است.دریکی از کوچه پس کوچه های اطراف و البته یکی از ارزانترینها از میدان فردوسی به طرف دانشگاه.شاید یک یا یک و نیم سال هست که کافه هنر پاتوق گپ وگفتهای ماست.چند ماه پیش دو نفری پشت میری نزدیک پیشخون نشسته بودیم و گرم صحبت که یک لیوان آبجو از روی سینی روی دست یکی از کارکنان سر خورد و لیوان روی زمین خورد و به خاطر نشکن بودن لیوان محتویات آن شامل کف آبجو و خودش سرتاای خودم و کیفم را فرامیگیرد و خودش نمی شکند.
از آن موقع کافه چیها هم ما را می شناسند و هر بار که آنجا می رویم چاق سلامتی گرمی با هم داریم.
از سال پیش تا کنون احساس می کنمکافه خیلی بازار پر رونق تری پیدا کرده.هرروز پر رونق تر از دیروز.
فرایند کافه رفتن ایرانیها به خصوص جوانترهابیشتر شاید جنبه نمایش داشته باشد.جایی برای نمایش هرچه بیشتر پرستیژ اجتماعی.برای بعضی ازواج هم جایی برایفرار از راه رفتن در خیابانها و مواجه شدن با مشکلات خاص خودش.( مثل کارکرد سانسهای غیر عصر سینماها البته نه به آن شوری!!!)
اما کافه ما شاید محیطش کمی فرق بکند.جایی که روی بعضی میزها لپ تاپها پروژه های ++C و انواع و اقسام پروژه های دیگر که من سر در نمی آورم و نباید هم دربیاورم را محفل صحبت جوانهای دورش کرده روی بعضی دیگر از میزهاکتابهای مختلف بیداد می کند.کتابها و جزوه ها روی میزها پخش شده اند.میزها نمی دانند باید جای کتابها و جزوه ها و ورقهای کاهی و کلاسور وقلم باشند یا جای فنجان و نعلبکی و شکرپاش و ...حرارت و گرمی فراوانی از صحبتها به گوش میرسد.هیجانی که گاهی از حرکتهای سرقع دستها به اطراف و گاهی با بلند شدن از پشت میز و ایستادن و با حرارت صحبت کزدن نمایان میشود.
باری امروز اولین باری بود که من زودتررسیدم و جایی برای نشستن نبود.مجبور شدم روی چهارپایه جلوی پیشخون بنشینم و منتظر شوم که میزی از میزهای کوچک خالی شود و همپای بحثهایم هم از راه برسد و چند ساعتی از مباحثت با هم لذت ببریم. روی چهارپایه نشسته بودم و منتظر. به جمعیت نگاه میکردم. ذوق زده شدم.واقعا احساس خوشحالی کردم. فکر میکردم این دختر و پسرهای جوون هر کدومشون اگر بالفعل هم متفکر نباشند بالقوه میتوانند باشند. واینجا در این محیط چه جریانهای فکری ای شکل گرفته یا در این بستر میتواند شکل بگیرد.یا چه کشفها و اختراعاتی از جنبه تئوریک اش شکل گرفته است...
پسر و دختر جوانی هرکدام کتابی در دست روی چهار پایه هایی کنار من نشسته بودند.آنها هم به انتظار میز خالی بودند.پسر پرسید:
شما هم منتظر میزی؟
گفتم آره فعلا یک نفرم. طاقم جفتم هنوز نیومده.
پسر میگفت کاش زودتر میز خالی بشه! دوستم محدودیتهای خانوادگی داره!...
هر هفته کتابی از کتابفروشیهای جلو دانشگاه میخریم و در هفته به نوبت میخوانیم و آخر هفته بعد از کلاسهای دانشگاه اینجا قرار میگذاریم تا در باره اش صحبت کنیم.یک هفته او کتاب میخرد و یک هفته من.فعلا نمایشنامه های برشت را میخوانیم و بعد هم برنامه برای آثار بکت و بعدش آثار سارتر است گفتم خوشحالم که در تاریکی اوضاع مطالعه تو نسل ما هنوز پرتوهای امیدی سوسو میزنه.
یکی از کافه چیها پرسید: راضی هستی؟ گفتم روز به روز پررونق تر میشین خوشبختانه! گفت : به لطف شما مشتریهای ثابته. گفتم :گسترش اش نمیخواین بدین؟ گفت :چرا اتفاقا.عید طبقه بالا رو راه میندازیم.پرسیدم دسرها و نوشیدنیهای ایرانی رو نمیخواین بذارین تو منو؟من بدم نمیاد به جای شکلات کیندر باقلوا داشته باشم همراه چاییم.
لبخندی زد و گفت ای به چشم...
دختر و پسر میزی خالی پیدا کرده بودندو مشغول بحث بودند.
روی پیشخون کاغذهای تبلیغات اکران تئاترهای تئاتر شهر و تالار وحدت و آگهی کنسرت مشترک علیراده - درویشی خودنمایی میکرد.
لبخند علیزاده را روی کاغذ نگاه میکردم که کاوه وارد شد